یه روز عادی مثل همه روزای عادی دیگه ….
پیرمرد کنار دریا روی سنگ ها نشسته بود و مشغول ماهیگیری بود
معتقد بود بهترین کاری که یک پیرمرد میتواند انجام بدهد همین است
ماهیگیری صبر میخواست و آرامش میداد
ماهیگیری …
به گذشته فکر میکرد
نمیتوانست جلوی افکاری را که به ذهنش هجوم می اوردند را بگیرد
وقتی که فقط بیست سال داشت با دختری به اسم کریستینا دوست بود
یه روز در یک غروب قشنگ هر دو قسم خورده بودند که هیچوقت همدیگر را ترک نکنند
اما دوسال بعد کریستینا همه چیز را فراموش کرد و رفت
نه ؛ نباید فکر میکرد سعی کرد به چیز دیگری فکر کند
+ آها !
چشمان پیرمرد برقی زد
او یک ماهی گرفته بود
ماهی را بالا آورد او را گرفت و او را درون سطل انداخت
ماهی نه بزرگ بود نه کوچک
با بی تفاوتی به ماهی نگاه کرد و به او گفت :
+ سلام ماهی کوچولو
پیرمرد معتقد بود که همه اجزای طبیعت حرفی برای گفتن دارند
دریا ؛ آسمان ؛ زمین ؛و….
همینطور ماهی ها
ماهی تقلا میکرد به خودش کش و قوس میداد دهانش را بازو بسته میکرد انگار که چیزی میگفت
پیر مرد میتوانست صدای ماهی را بشنود که میگفت :
ـــ خدایا کمکم کن !
با شنیدن اسم خدا خشم تمام وجودش را فرا گرفت
پیرمرد هیچ احساس خوبی نسبت به خدا نداشت
به یاد آورد که وقتی که کریستینا رفت چقدر به کلیسا رفته بود چقدر به خدا التماس کرده بود که او را برگرداند
اما کریستینا هرگز بر نگشت ؛ هرگز …
او چند سال بعد از کریستینا با مارگارت ازدواج کرد که ثمره ازدواجشان یک دختر و یک پسر بود
صدای ماهی باز او را به خودش آورد
ـــ خدایا کمکم کن !
رو به ماهی کرد و گفت :
+ اینهمه زاری و التماس نکن اون هیچوقت اینکار رو نمیکنه همونطور که کریستینا رو برنگردوند
ماهی گفت :
ـــ صلاح آدم ها رو خدا بهتر از خودشون میدونه
پیرمرد چیزی نگفت فقط به نقطه ای نامعلوم در وسط دریا خیره شد
ماهی همچنان از خدا کمک میخواست :
ـــ خدایا کمکم کن !… خدایا کمکم کن !…. خدایا ….
+ چرا از خدا کمک میخوای ؟ چرا به من التماس نمیکنی که آزادت کنم ؟
ـــ چون من خدا رو دارم
خشم مثل هاله ای از آتش پیرمرد را در بر گرفت
ماهی را گرفت و به جلوی صورتش آورد وبه او گفت :
+ خدا ؟ خدای تو منم ! و تو امشب شام منی چونکه من میخوام. تو هم میتونی خدا رو فراموش کنی
اما ماهی همچنان از خدا کمک میخواست
خشم پیرمرد بیشتر شد
خوب هرجور که راحتی …
پیرمرد خوب میدانست که چه فرقی با ماهی دارد ماهی تا آخرین نفس با خدا بود
اما او زود نا امید شده بود
برگشت تا ماهی را درون سطل بیندازد
ناگهان سردرد عجیبی به سراغش آمد او نمیتوانست نفس بکشد
ماهی از دستانش سر خورد و بعد از خوردن به سنگ ها در آب دریا افتاد
وقتی که ماهی در آب دریا داشت از زندگی لذت میبرد و خدا را شکر میکرد
پیرمرد حتی نمیدانست آیا تا چند دقیقه دیگر زنده است یا نه ؟
دردی از سرش شروع می شد و تمام بدنش را در بر گرفته بود
دست ها و پاهایش بی حس شدند
در آن دقایق آخر به فرق خودش با ماهی فکر کرد
کاش فرصتی دیگر هم برای جبران داشت
یعنی خدا آنقدر مهربان بود ؟
لبخند تلخی زد و چشمانش را بست
*****
وقتی که چشمانش را باز کرد انگار سالها طول کشیده بود
او زنده بود !
به اطراف نگاه کرد به سطل بدون آب ؛ به دریا ؛به سنگ ها
چوب ماهی گیری و سطلش را برداشت و به سمت خانه روان شد
دخترک با استین پیراهن عرق روی پیشانی خود را پاک کرد …
سطل بزگی در دست داشت سطلی که قرار بود از آب پر بشود
کم کم داشت به دریا نزدیک میشد …
او در کوهستان بزرگ شده بود
و شجاع تر از این بود که از حیوانات بترسد
فقط چون در آن ناحیه رودخانه ای وجود نداشت گاهی برای برداشتن آب برای خوردن به کنار دریا می امد
با دیدن آب دریا چشمانش درخشید …و دوان دوان به سوی دریا رفت
آب خنک و گوارا بود
سطل آب خود را پر کرد …و به طرف خانه به راه افتاد …
ـــ هیس ~ تو!
دختر جیغ کوتاهی کشید و سطل آب بر روی زمین افتاد …آب درون سطل یه گونه عجیبی حرکت میکرد….
دختر بدون اختیار به طرف منبع صدا برگشت …جایی که پسر جوان و زیبایی ایستاده بود….
ـــ تو دیگه کی هستی !؟
ـــ هوشت … از اهالی ساحلی ها
پسر یک قدم نزدیک شد اما دخترک جیغ کوتاهی کشید و با اینکار باعث شد که او به اینکار ادامه ندهد
ـــ به من نزدیک نشو … همه میگن شما قابل اعتماد نیستید ….
ـــ اسم تو چیه ؟
ـــ …….ماج
ـــ اسم قشنگیه
ماج چیزی نگفت
ـــ فردا صبح هم برای آب میای ؟
ـــ شاید …!
هوشت یک چوب برداشت و علامتی کنار آب کشید و گفت :
ـــ همینجا !
و دوستی انها با همین کلمات شرع شد
ماج هر روز راه های پر پیچ و خمی را برای ملاقات با هوشت طی میکرد
او میدانست که او و هوشت باید با جوانانی از نژاد و طبقه خود ازدواج کنند …
در سنت آنها ازدواج با شخصی از قبیله دیگر مرسوم نبود
ماج این را هم میدانست که آنها هیچ گاه به هم نخواهند رسید
اما امید کوچی هم در دلش بود که هوشت او را واقعا دوست دارد
هر روز بیشتر به هوشت وابسته میشد
او هم از صمیم قلب هوشت را دوست داشت
تا این که یک روز…..
دوباره راه پر پیچ و خمی را تا رسیدن به دریا طی کرده بود
جایی هوشت منتظرش بود
ماج گفت :
ـــ سلام !
آنروز هوشت مثل همیشه نبود
ماج که ترسیده بود به او بیشتر نزدیک شد
ـــ هوشت ! چی شده ؟
+ ما داریم میریم
ـــ یعنی چی داریم میریم ؟ مگه نگفته بودی هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه ما رو از هم جداکنه ؟
هوشت چیزی نگفت
ـــ هوشت مگه منو دوست نداری ؟
هوشت سرش را بالا اورد و گفت :
+ هر چیز خوبی یه روز تموم میشه . باید تموم بشه !
اشک باعث شده بود که ماج نتواند مستقیم به صورت و چشمان هوشت نگاه کند
هوشت گفت : واقعا متاسفم ! خدا حافظ
و از او دور شد
ماج التماس کرد … خواهش کرد ….گریه کرد اما وقتی به خودش آمد هوشت رفته بود
اما ماج هر روز صبح سر قرار می آمد هنوز کور سوی امیدی بود که هوشت برگردد او میدانست که ساحلی ها قصد نداشتند از آنجا کوچ کنند
اما هوشت چرا رفته بود ؟
هر روز کنار دریا مینشست و به سوال های بی جواب فکر میکرد
یک روز او به این نتیجه رسید که دیگر نمیتواند بودن هوشت زندگی کند
او دیگر قصد نداشت برگردد
ساعت ها گذشتند ماج کنار دریا نشسته بود و فکر میکرد …باز هم صورتش خیس خیس بود
غروب شد
اشک های روی صورت ماج لحظه به لحظه بیشتر میشد و هق هقش بلند تر شد اشک ها مانند رودخانه ای که راه خودش را پیدا کند به دریا میرسیدند
ماج آرام آرام روی شن ها دراز کشید اشک های او رودخانه های کوچکی را تشکیل میدادند تا به دریا برسند
هوا کم کم تاریک میشد
برای بار اول آب دریا شروع کرد به بالا آمدن
آب ماج را در آغوش گرفت …
آنشب سیلی امد و تمام ساحلی ها غرق شدند
خانواده هوشت و همینطور دختری که از کودکی قرار بود با او ازدواج کند
دختری که هوشت واقعا او را دوست داشت !
اما از ان سیل مرگبار فقط یک نفر زنده ماند …
و او کسی نبود جز هوشت !
از آنروز به بعد کسی ماج را ندید
حالا هوشت هم مثل او میدانست که چیز هایی بد تر از مرگ هم وجود دارند
سالهای زیادی سپری شد اما …
هنوز هم میتوان صدای ماج را از دریا شنید
هنوز هم میشود شوری اشک ماج را در آب دریا چشید !
روی تخت اتاقم دراز کشیده بودم
خوابم می اومد … حالم به هم میخورد ….چشمامو بستم
*****
انگار سال های زیادی سپری شده بود
چشمامو باز کردم
به اطرافم نگاه کردم هیچ چیزی نبود همه جا سفید بود مثل اینکه تو یه دفتر نقاشی باشی
کمی هم مه وجود داشت
کنارم چند تا لباس سیاه بود اونا رو پوشیدم
شروع کردم به راه رفتن با اینکه لباس داشتم اما سردم بود
هیچ کس نبود هیچ چیز نبود فقط من بودم که تو سفیدی ها قدم می زدم
داد زدم :
+ آهای !!!
اما هیچ جوابی نبود
بعد از حدود نیم ساعت راهپیمایی یه نقطه سیاه رو از دور دیدم بدو بدو طرفش دویدم
وقتی نزدیکش شدم قدم هام یواش شدن
یه دختر بود مثل خودم قد بلند ولاغر
یه چیز عجیبی تو دستش گرفته بود داشت به طرف مقصد نا معلومی حرکت میکرد
رفتم جلو سلام کردم
از نگاهش متوجه شدم که اونم از دیدن من خوشحاله
دختر خیلی خوشگلی بود!
بعد از سلام و احوال پرسی ازش پرسیدم :
+ میشه بگی کجاییم ؟
ـــ برزخ یه جایی بین دنیا و…
به چیزی که تو دستش بود نگاه کردم یه چیزی بود مثل قطب نما
ازش پرسیدم : این چیه ؟
ـــ اینو یه آقا به من داد گفت باید به جایی بریم که این نشون میده مگه تو نداری ؟
+ نه
ـــ جالبه!
+ میشه با شما بیام ؟
سرشو تکون داد و گفت : باشه !
شروع کردیم به راه رفتن
توراه باهم حرف می ذدیم راجع به شهر مون یا سنمون دوتامونم همشهری بودیم حتی آدرس خونشونم میشناختم ت
تا اینکه ازش پرسیدم :
+ چطور مردی ؟
ـــ مثل آدم!
دوتامونم خندیدم من گفتم :
+ من قرص شما چی ؟
ـــ منم تیغ
+ یعنی شما هم خودکشی کردین ؟
ـــ بله
ـــ چرا خودتو کشتی ؟
+ به خاطر اینکه خسته شده بودم میدونی…
افکار و خاطره های تلخ به ذهنم هجوم آوردن… از وقتی اومده بودم اونجا دیگه فکر نمیکردم اما اون سوال نسرین باعث شد که…
ادامه دادم : به خاطر اینکه دختری که دوسش داشتم ….یه روز زنگ زد گفت دوستم نداره . گفت بیا تموم کنیم. خواهش کردم . التماس کردم اما اون گفت که هنوز دوست پسر سابقشو دوست داره … باورت میشه ؟ از ته دل دوسش داشتم اونوقت اون…
داشتم میخندیدم مثل همه خنده هام از روی عصبانیت ! اما نسرین فقط یه لبخند زد پرسیدم :
+ خوب شما چرا خودتون رو کشتید ؟
ـــ عشقی هه!
سرشو گرفت بالا و خندید… بعد از چند لحظه رو به من کرد و گفت : من خودمو کشتم تا آزاد بشم …از دست خانواده از دست این زندگی لعنتی !
نمیدونم چرا فکر میکردم باید بیشتر توضیح بده…
+ خوب ؟
ـــ هیچی بابام و مامانم از گوش کردن تلفن فهمیدن که کجا قرار داریم .بابام. اومد اونجا یه دونه زد تو گوش دوست پسرم و کار هایی کردن که ما بهم بزنیم . میدونی ؟ من بعد از اون هیچوقت احساس خوشبختی نکردم .هیچوقت نمی بخشمشون چه پدرمو ! چه مادرمو !
+ پس تو هم به خاطر عشق خودکشی کردی ؟
ـــ من آره اما فکر نمیکنم مال تو بوده باشه به یه چیز یه طرفه هیچوقت نمیشه گفت عشق !
راست میگفت ! حرفی برای گفتن نداشتم . اون از یه زاویه دیگه به قضیه نگاه میکرد .اون هیچوقت نمیتونست بفهمه که تو دل من چه خبر بوده
ازش پرسیدم فکر میکنه بره به بهشت یا جهنم ؟ گفت :
ـــ من میرم بهشت این حرفه که اگه خودکشی کنی میری جهنم خدا منو درک میکنه . شرایط منو میدونه ….
اما این باعث نشد که من ترسم کمتر بشه
دیگه هیچی نگفتیم تا این که گفت : اوناهاش !
اول فقط یه نقطه بود بعد شد دوتا نقطه ….نزدیکتر که شدیم دیدم دو تا میز هست که دونفر هم پشتشون نشستن … رنگ یکی از میزا سفید بود و اونیکی سیاه ! پشت میز سفید یه خانوم معمولی با موهای سیاه و یه لبخند ساده نشسته بود …
اما پشت میز سیاه یه دختره با مو های شرابی نشسته بود خیلی غلیظ آرایش کرده بود و به شکل خیلی افتضاحی آدامس می جوید (از این جمله میشه فهمید که نویسنده؛ یعنی من ترکه ! )
برام خیلی جالب بود جلوی هر دوتاشون سیستم و مونیتور ال سی دی ۱۷ اینچ بود که اونا هم یکی سیاه و یکی سفید بودن . اگه تو دنیای واقعی یکی همچین حرفی به من میزد هیچوقت باور نمیکردم چون انتظار داشتم خیلی پیشرفته تر از این حرفا باشه !
رفتیم پیش خانومی که پشت میز سفید نشسته بود خیلی آروم و مودبانه گفت که باید با خانومی که پشت میز سیاهه صحبت کنیم
وای ! حتی نگاه کردن بهش حالمو به هم میزد اما مجبور بودم رفتم جلو و گفتم :
+ سلام !
– سلام عزیزم
+ این سیستما به کجا کانکت میشن ؟
– همه جا
+ اگه اینطوره …
چیزی به فکرم نمیرسید . شاید میشد دنیا رو دید خیلی دلم میخواست دوست دختر سابقمو ببینم حتما بعد از خودکشی من پشیمون شده …شاید اصلا نباید خودمو میکشتم . باید اونو درک میکردم عشق اول عشقی نیست که بشه ازش گذشت . دوست پسر سابق خانوم رو میشناختم حتی عکسشم دیده بودم. میدونستم سارا یکم هم که شده منو دوست داره . میخواستم ببینمش میخواستم به نسرین ثابت کنم .
+ میشه سارا خدا داد رو دید ؟
– بله !
اسمشو با کیبورد نوشت ! دل تو دلم نبود مونیتور یه دختر رو نشون داد که داشت تو خونشون میرقصید . معلوم بود که هنوز خبر مرگ من بهش نرسیده
رو به خانومی که پشت میز نشسته بود کردم و گفتم :
+ خیلی دلم میخواد بدونم الان بدون من چیکار میکنه ! خیلی پشیمونه نه ؟
خانوم خیلی با اکراه کار انجام میداد اما برام خیلی مهم بود سعی میکردم توجه نکنم
چند کلمه زد و مونیتور عکس سارا رو آورد که کنار یه پسری که ریش بزی داشت( و دوست پسر سابق سارا نبود ) تو مینیبوس نشسته بود پسر دستشو انداخته بود دور گردن اون سارا خیلی آروم گفت :دوستت دارم تو اولین و اخرین عشقمی !
خشکم زده بود … باورم نمیشد …خون …خون….نفس ….نفرت …همه چیز معنی خودشو از دست داده بود … یه نفر تازه ؟….حیف ….حیف اون عشق !
منتظر بودم نسرین به من بخنده اما اون حتی یه لبخند کوچیک هم نزد اون خیلی ترسیده بود و من تا سوالشو نپرسیده بود دلبل ترسشو نمیدونستم
ـــ ما میریم به بهشت یا جهنم ؟
– اسمتون ؟
ـــ نسرین منیری
خانومی که پشت میز بود تند و با بی تفاوتی گفت :
– جهنم
منو نسرین به هم نگاه کردیم حال نسرین داشت خراب میشد نسرین پرسید :
ـــ چرا ؟مگه ما چیکار کردیم که باید ….
خانومی که پشت میز نشسته بود با عصبانیت گفت :
– چی کار کردین ؟ الان بهتون میگم خانوم کوچولو !
عصبانیتش روی آدامس جویدنشم تا ثیر گذاشته بود تند تر می جوید
– میدونی بعد از مرگت چی میشه ؟ اونا هیچوقت دیوار هارو رنگ نکردن( نسرین بهم گفته بود که قبل از مرگش دیوار های خونشون رو خونی کرده بود ) . اونا تا آخر عمرشون ناراحتی کشیدن میدونی چقدر سخته اگه باعث مرگ یکی حالا اونم کسی که دوسش داشته باشی بشی ؟ مادرت هر روز لباساتو بغل میکرد و گریه میکرد
زنی رو یه تخت نشسته بود تو دستش نامه نسرین ( که توش نوشته بود شما باعث این مرگین ! ) بود لباس های دخترشو بغل کرده بود و بی صدا گریه میکرد
متوجه شدم که صورت نسرین خیس خیسه بی صدا داشت گریه میکرد خانم روی صندلیش نشست و گفت :
– تا آخر عمرشون زجر کشیدن به خاطر تو گناهی از این بزرگتر ؟ و حالا یه چیز دیگه بانوی خوشگل احساساتی !. نگاه کن
چند تا دکمه روی کیبورد فشار داد دوتا پسر به ماشین تکیه داده بودن یکیشون یه تیشرت قرمز پوشیده بود و اونیکی سبز … نسرین بهم گفت که اونی که قرمز پوشیده سهرابه ( دوست پسر سابقش ) پسری که سبز پوشیده بود گفت :
٪ کی میخوای تمومش کنی ؟
~ نمیدونم
٪ من میدونم تو هیچوقت نسرین رو دوست نداشتی تو به خاطر یکی از دوستای نسرین که دوست پسر داشت باهاش دوست شدی
~ درسته ! همین امروز فرداست که باهاش تموم کنم نسرین مال تو !
نسرین خشکش زده بود ….
ـــ م…من…من….
یه دکمه دیگه روی کیبورد باعث شد که مونیتور مردی رو نشون بده که دارشت به نقطه نامعلومی نگاه میکرد( فکر میکنم اونم بابای نسرین بود)
میدونستم خانواده من هم منو دوست داشتن . عجب اشتباهی کردم
نسرین گریه میکرد … التماس میکرد …میگفت: منو بر گردونین دنیا .میخوام بهشون بگم که بخشیدمشون بعد هر کجا خواستین منو ببرین .خواهش میکنم
اما زن فقط آدامس می جوید …رو به من کرد و گفت : اسمتون ؟
+ امیر ؛ امیر آرین میشه منم خانوادمو ببینم ؟
زن چند کلمه تایپ کرد
وضعیت صورت زن عوض شد … دیگه آدامسش رو نمی جوید ! ترسیده بود …. مگه من چه چیز ترسناکی داشتم ؟ یه بار دیگه تایپ کرد … رنگش پریده بود رو به من کردو پرسید :
– شما رو کی…کی…کی آورده اینجا ؟
من نسرین رو نشون دادم و دی دونقطه تحویلش دادم !
تلفن رو برداشت و یه نفر رو گرفت خیلی مودبانه گفت بیاین اینجا
یه مرد کنارم ظاهر شد دستامو گرفت
*****
چشمامو باز کردم روی تخت بیمارستان بودم
نمیدونم از خوشحالی گریه کردم یا از ناراحتی ؟
خانوادم پیشم بودن
همشون رو در آغوش گرفتم
آره …من برگشته بودم
با خودم گفتم : یادم باشه وقتی حالم خوب شد برم پیش خانواده نسرین
باید بهشون میگفتم که ….
و همینتوریه داستان کوچیک برای تغریف کردن داشتم !
بالهایش را باز کرد
اوج گرفت دوباره بالا رفت ؛ بالاتر ….
حس شيرين پرواز را به سادگی تجربه ميکرد
تعريف درستی از پرواز نداشت فقط انرا از روی غريزه انجام ميداد
….آخ !
چيزی به بالش برخورد کرد ؛تيری که از تفنگ شکارچی شليک شده بود
*****
مثل هر روز داشت از مدرسه به خانه ميرفت که چيز سفيدی در چند قدمی اش به زمين افتاد
يک کبوتر سفيد زيبا غرق در خون
فرصتی برای فکر کردن نبود کبوتر را از زمين برداشت و دوان دوان به سمت داروخانه رفت ……
*****
چشمانش را در قفس کوچکی باز کرد پسر روبرويش نشسته بود و خنده ای بر لب داشت
بال چپش را با باند بسته بودند
به اطراف به دنبال دانه گشت ؛ دانه بود آب هم بود
هر روز خورشيد طلوع ميکرد و ساعاتی بعد غروب ميکرد …
پسر به آب و دانه او چندين بار توجه ميکرد تا روزی که بال او را باز کرد و با خود به حياط خانه شان برد
سپس کبوتر را آزاد کرد
کبوتر برگشت و به پسر نگاه کرد
و با خود گفت : اگر من را دوست داشت هيچ وقت مرا مداوا نميکرد و اگر مداوا کرد هم آزاد نميکرد
کبوتر پر زد و رفت و پسر را تنها گذاشت
کبوتر دور شد و ناپدید گشت
بهار بود
یه برگ خیلی کوچیک بود روی یه درخت خیلی بزرگ
درخت همه چیزش بود همه امیدش بود…
جز درخت دیگه کی رو داشت؟
و بهار چه فصل قشنگی بود
یواش یواش هوا گم شد وقتی افتاب پشت درخت بود دیگه نمیسوزوندش
وای که درخت رو چقدر دوست داشت
تا اینکه صدای خنده باد پاییزی باعث شد که بترسه
باد بهش گفت که درخت ولش میکنه
اما باور نمیکرد….
هوا کم کم شروع کرد به سرد شدن
برگ های درخت دونه دونه خودشونو پایین انداختن
اما برگ ما همچنان درخت رو محکم گرفته بود و قصد نداشت هیچوقت درخت رو ول کنه
تنها برگ باقیمونده روی درخت بود
درخت بعد از یه سال باهاش حرف زد
ــــ نمیخوای ولم کنی
اروم و محکم گفت (( نه ))
چند روز بعد درخت این سوال رو دوباره پرسید
و برگ باز گفت نه و ادامه داد
ـــاگه از اینکه گرفتمت ناراحتی می تونی خودت ولم کنی
برگ میدونسست که درخت هیچوقت ولش نمیکنه
اما درخت حتی بدون این که فکر کنه خودشو از جایی دور تر از دست برگ از برگ جدا کرد
برگ اروم اروم پایین میرفت
حتی وقتی رو هوا بود فکر میکرد که درخت دو باره دستشو دراز میکنه و اووووونو میگیره
اما اروم اروم روی زمین افتاد
تا حالا اینقدر سردش نشده بود
سعی کرد حتی روی زمین هم به درخت نزدیکترین باشه
تا اینکه چند روز بعد له و تیکه تیکه شد !
زمستونم گذشت و سال بعد باز بهار اوومد
اما چه بهار سال بعد یا بهار سالهای بعد جای برگ هیچ برگ دیگه ای سبز نشد
یه کارخونه ی بزرگ ……وسط یه کویر…صدای باد ..گرما…….سال ۳۰۰۰
اسمش شماره m۱۷۹ بود ..یه روبات که هر روز صبح با صدای زنگ از خواب بیدار میشد….
زندگیش خسته کننده بود بدون هدف بدون هر چیزی که بتونه به زندگی امیدش بده ….
نمیتونست پیش رباتای دیگه زندگی کنه …..
اخرش که چی .؟…. رباتای دیگه میان از رده خارج میشه ….
و تو ااوووووووون دیگ که توش مواد مذاب هست میندازنش تا ازش رباتای تازه تر بهتر درست کنن
هر شب وقتی که دیگران میخوابیدن بیدار میموند سعی میکرد برای خودش زندگی کنه …
برای خودش کتاب بخونه ….برای خودش ……..
از زندگی ماشینی خسته شده بود….
به اندام تمام اهنی خودش نگاه کرد ….
دیگه به چی میگن زندگی ماشینی؟ ……….
خودش یه ماشین بود……..
صبح شده بود به خودش نگاه کرد ……..
حق نداشت موزیک گوش کنه .کتاب بخونه ..حتی عاشق بشه ……
پاهاشو به کندی تکون میداد ….
به دیگ بزرگ رسید …..
باید تموم میشد ….
بالا رو نگاه کرد ..
گرم بود….
خودشو برای پریدن اماده کرد …..
صدای اواز شنید….
سرشو بر گردوند یه روبات دیگه دید اسمشو نگاه کرد f- ۵۷۸
باورش نمیشد که یه دختر این وقت صبح بیداره……نگاهش کرد……
چند دقیقه بعد فهمید که فقط خودش نیست که احساس تنهایی میکنه…
الان یه دوست داشت …..امیدی برای زندگی…..
صدای زنگ لعنتی رو باز هم شنید و باز هم کار شروع شد……….
زندگی خییلی…خیلی .خیلی…..خوبی رو داشت …..
وقتایی که ۵۷۸ از پشتش رد میشد …. میفهمید …
وای که چقدر بوی روغنشو دوشت داشت……تا اینکه یه شب…..
یه پری پایین اووومد …. و بهش گفت که میتونه یه ارزو بکنه …….
آرزوش یه قلب بود ….
که بتونه ۵۷۸ رو دوست داشته باشه …
وپری هم بهش یه قلب کوچیک داد …….
از فرداش هروقت ۵۷۸ از پیشش رد میشد قلبش تند تند تند میزد …..
میدونست که عاشق ۵۷۸ شده…..