بالهایش را باز کرد
اوج گرفت دوباره بالا رفت ؛ بالاتر ….
حس شیرین پرواز را به سادگی تجربه میکرد
تعریف درستی از پرواز نداشت فقط انرا از روی غریزه انجام میداد
….آخ !
چیزی به بالش برخورد کرد ؛تیری که از تفنگ شکارچی شلیک شده بود
*****
مثل هر روز داشت از مدرسه به خانه میرفت که چیز سفیدی در چند قدمی اش به زمین افتاد
یک کبوتر سفید زیبا غرق در خون
فرصتی برای فکر کردن نبود کبوتر را از زمین برداشت و دوان دوان به سمت داروخانه رفت ……
*****
چشمانش را در قفس کوچکی باز کرد پسر روبرویش نشسته بود و خنده ای بر لب داشت
بال چپش را با باند بسته بودند
به اطراف به دنبال دانه گشت ؛ دانه بود آب هم بود
هر روز خورشید طلوع میکرد و ساعاتی بعد غروب میکرد …
پسر به آب و دانه او چندین بار توجه میکرد تا روزی که بال او را باز کرد و با خود به حیاط خانه شان برد
سپس کبوتر را آزاد کرد
کبوتر برگشت و به پسر نگاه کرد
و با خود گفت : اگر من را دوست داشت هیچ وقت مرا مداوا نمیکرد و اگر مداوا کرد هم آزاد نمیکرد
کبوتر پر زد و رفت و پسر را تنها گذاشت
کبوتر دور شد و ناپدید گشت
بهار بود
یه برگ خیلی کوچیک بود روی یه درخت خیلی بزرگ
درخت همه چیزش بود همه امیدش بود…
جز درخت دیگه کی رو داشت؟
و بهار چه فصل قشنگی بود
یواش یواش هوا گم شد وقتی افتاب پشت درخت بود دیگه نمیسوزوندش
وای که درخت رو چقدر دوست داشت
تا اینکه صدای خنده باد پاییزی باعث شد که بترسه
باد بهش گفت که درخت ولش میکنه
اما باور نمیکرد….
هوا کم کم شروع کرد به سرد شدن
برگ های درخت دونه دونه خودشونو پایین انداختن
اما برگ ما همچنان درخت رو محکم گرفته بود و قصد نداشت هیچوقت درخت رو ول کنه
تنها برگ باقیمونده روی درخت بود
درخت بعد از یه سال باهاش حرف زد
ــــ نمیخوای ولم کنی
اروم و محکم گفت (( نه ))
چند روز بعد درخت این سوال رو دوباره پرسید
و برگ باز گفت نه و ادامه داد
ـــاگه از اینکه گرفتمت ناراحتی می تونی خودت ولم کنی
برگ میدونسست که درخت هیچوقت ولش نمیکنه
اما درخت حتی بدون این که فکر کنه خودشو از جایی دور تر از دست برگ از برگ جدا کرد
برگ اروم اروم پایین میرفت
حتی وقتی رو هوا بود فکر میکرد که درخت دو باره دستشو دراز میکنه و اووووونو میگیره
اما اروم اروم روی زمین افتاد
تا حالا اینقدر سردش نشده بود
سعی کرد حتی روی زمین هم به درخت نزدیکترین باشه
تا اینکه چند روز بعد له و تیکه تیکه شد !
زمستونم گذشت و سال بعد باز بهار اوومد
اما چه بهار سال بعد یا بهار سالهای بعد جای برگ هیچ برگ دیگه ای سبز نشد
یه کارخونه ی بزرگ ……وسط یه کویر…صدای باد ..گرما…….سال ۳۰۰۰
اسمش شماره m۱۷۹ بود ..یه روبات که هر روز صبح با صدای زنگ از خواب بیدار میشد….
زندگیش خسته کننده بود بدون هدف بدون هر چیزی که بتونه به زندگی امیدش بده ….
نمیتونست پیش رباتای دیگه زندگی کنه …..
اخرش که چی .؟…. رباتای دیگه میان از رده خارج میشه ….
و تو ااوووووووون دیگ که توش مواد مذاب هست میندازنش تا ازش رباتای تازه تر بهتر درست کنن
هر شب وقتی که دیگران میخوابیدن بیدار میموند سعی میکرد برای خودش زندگی کنه …
برای خودش کتاب بخونه ….برای خودش ……..
از زندگی ماشینی خسته شده بود….
به اندام تمام اهنی خودش نگاه کرد ….
دیگه به چی میگن زندگی ماشینی؟ ……….
خودش یه ماشین بود……..
صبح شده بود به خودش نگاه کرد ……..
حق نداشت موزیک گوش کنه .کتاب بخونه ..حتی عاشق بشه ……
پاهاشو به کندی تکون میداد ….
به دیگ بزرگ رسید …..
باید تموم میشد ….
بالا رو نگاه کرد ..
گرم بود….
خودشو برای پریدن اماده کرد …..
صدای اواز شنید….
سرشو بر گردوند یه روبات دیگه دید اسمشو نگاه کرد f- ۵۷۸
باورش نمیشد که یه دختر این وقت صبح بیداره……نگاهش کرد……
چند دقیقه بعد فهمید که فقط خودش نیست که احساس تنهایی میکنه…
الان یه دوست داشت …..امیدی برای زندگی…..
صدای زنگ لعنتی رو باز هم شنید و باز هم کار شروع شد……….
زندگی خییلی…خیلی .خیلی…..خوبی رو داشت …..
وقتایی که ۵۷۸ از پشتش رد میشد …. میفهمید …
وای که چقدر بوی روغنشو دوشت داشت……تا اینکه یه شب…..
یه پری پایین اووومد …. و بهش گفت که میتونه یه ارزو بکنه …….
آرزوش یه قلب بود ….
که بتونه ۵۷۸ رو دوست داشته باشه …
وپری هم بهش یه قلب کوچیک داد …….
از فرداش هروقت ۵۷۸ از پیشش رد میشد قلبش تند تند تند میزد …..
میدونست که عاشق ۵۷۸ شده…..